الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
57
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
تا به يزيد برسانند و اين قول صحيح است . و گفت : معاويه راى در حال مرض گاه اختلال عقل به هم مىرسيد و چند بار گفت : ميان ما و غوطه چه اندازه مسافت است دخترش فرياد زد وا حزناه معاويه به خود آمد و گفت : « ان تنفرى فقد رأيت منفرا » يعنى اگر رميدى حق دارى كه رماننده ديدى . ( 1 ) و چون بمرد ضحّاك بن قيس بيرون رفت و به منبر برآمد و كفن معاويه بر دست داشت خداى راى سپاس گفت و ستايش كرد آنگاه گفت : معاويه مهتر عرب و دلاور و با عزم بود كه خداوند به او فتنه راى بنشانيد و او راى بر بندگان فرمانروايى داد و شهرها بگشود امّا او بمرد و اينها كفن اوست و ما او راى در اين كفنها بپيچيم و در گور كنيم و او راى با عملش واگذاريم . آنگاه تا روز قيامت آشفتگى و هرج باشد هر كس خواهد بر جنازه او نماز كند وقت نماز ظهر حاضر شود و ضحّاك بر او نماز گزارد . و گويند چون بيمارى معاويه سخت شد يزيد فرزندش در حوّارين بود و حوّارين - به ضمّ حاء مهمله و تشديد و او - از قراء حلب است نامه سوى او نوشتند كه در آمدن شتاب كند شايد پدر راى زنده دريابد يزيد چون نامه راى بخواند گفت : جاء البريد بقرطاس يخبّ به * فأوجس القلب من قرطاسه فزعا قلنا لك الويل ما ذا في كتابكم * قال الخليفة امسى مثبتا وجعا وقتى آمد كه معاويه راى به گور كرده بودند او بر گورش نماز گزاشت .